.::التماس دعا::.

۴۶۹ مطلب با موضوع «سنگین» ثبت شده است

اگر می خواهید

اگر می خواهید موفق شوید، موفقیت را مطالعه کنید.اگر می خواهید شاد باشید، شادی را مطالعه کنید.اگر می خواهید پول بیشتری درآورید، کسب ثروت را مطالعه کنید.کسانی که به موفقیت، شادی، و پول رسیده اند همین کار را کرده اند.نخست باید مطالعه کرد و سپس وارد عمل شد.


جیم ران

۱۶ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۵ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۲ آبان ۱۳۹۶، ۰۳:۴۸ ب.ظ پوریا قلعه
"زندگیتان پر از آدم های خوب"

"زندگیتان پر از آدم های خوب"

"زندگیتان پر از آدم های خوب"



وجود هیچکس غمها را از بین نمی برد اما کمک میکند با وجود غمها محکم بایستیم ، درست مثل

چترِ خوب که باران را متوقف نمیکند ، اما کمک میکند آسوده زیر باران بایستیم . .

ابرها به اسمان تکیه میکنند، درختان به زمین و انسانها به مهربانی یکدیگر.........

گاهی دلگرمی یکی چنان معجزه میکند که انگار #خــــدا در زمین کنار توست.

جاودان باد سایه کسانیکه که شادی را علتند نه شریک،

و غم را شریکند نه دلیل ...

۰۲ آبان ۹۶ ، ۱۵:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۸ ق.ظ پوریا قلعه
این عالم

این عالم

فرخنده


ﯾﮑﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﭼﺎﺩﺭ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ

ﯾﮑﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﺧﺶ ﺑﻨﺎﻟﺪ


ﯾﮑﯽ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻏﻢ ﻋﺠﯿﻦ ﺍﺳﺖ،

ﯾﮑﯽ ﺳﻬﻤﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ ﺯﻣﯿﻦ ﺍﺳﺖ.


ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﻧﺼﯿﺐ ﺍﺳﺖ،

ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﻣﺎﻝ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﯽ ﺭﻗﯿﺐ ﺍﺳﺖ


ﯾﮑﯽ ﺳﯿﻠﯽ ﺷﺪﻩ ﺳﺮﺧﯽ ﺭﻭﯾﺶ،

ﯾﮑﯽ ﺳﯿﻠﯽ ﻓﻘﻂ ﺷﺪ ﺣﺮﻑ ﺯﻭﺭﺵ


ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺯ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻟﻘﻤﻪ ﺩﺍﺭﺩ،

ﯾﮑﯽ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﻭﻋﺪﻩ ﺩﺍﺭﺩ


ﯾﮑﯽ ﺳﻘﻒ ﻧﯿﺎﺯﺵ ﯾﮏ ﻟﺒﺎﺱ ﺍﺳﺖ،

ﯾﮑﯽ ﻓﮑﺮﺵ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺎﮐﻼﺱ ﺍﺳﺖ


ﯾﮑﯽ ﺭﺍﺿﯽ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﺎﺩﺭ ﻧﺸﯿﻨﯽ ﺳﺖ،

ﯾﮑﯽ ﺷﺎﮐﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﯾﻼﻧﺸﯿﻨﯽ ﺳﺖ


ﯾﮑﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﻩ، ﺷﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ،

ﯾﮑﯽ ﺳﯿﺮ ﺍﺳﺖ، ﻭﻟﯽ ﺳﯿﺮﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ


ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﻓﻘﺮﺵ ﺑﯽ ﺻﺪﺍ ﻣﺎﻧﺪ،

ﯾﮑﯽ ﺩﺭ ﺍﻭﺝ ﭘﻮﻟﺶ ﺑﯽ ﺧﺪﺍ ﻣﺎﻧﺪ


ﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺩ ﻣﻨﺠﯽ ﻃﻠﺐ ﮐﺮﺩ،

ﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺧﻮﺩ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻋﻮﺽ ﮐﺮﺩ


ﯾﮑﯽ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﻇﺮﻑ ﺑﯽ ﻏﺬﺍ ﻣﺎﻧﺪ،

ﯾﮑﯽ ﻣﺸﺮﻭﺏ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺻﻔﺎ ﺧﻮﺍﻧﺪ


عجب دردی ایست در این عالم خدایا

۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۰:۲۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
جمعه, ۲۸ مهر ۱۳۹۶، ۰۹:۵۷ ق.ظ پوریا قلعه
بیت المال

بیت المال

چند وقت پیش یکی از بیت المال سه هزار میلیارد ناقابل برداشت و رفت و دیگه هم برنگشت....


و اون یکی دوازده هزار میلیارد تومن گرفت و رفت و دیگه هم برنگشت!!!!


و الان یکی دیگه و.......و....... و.....

وهیچکدومشونم برنگشتن


اما...

سی سال پیش توی یک همچین روزهایی، پشت میدان مین، چند نفر میخواستن با جونشون معبر باز کنن.. یکیشون چند قدم که رفت برگشت،  همه فکر کردن ترسیده


پوتین هاش رو درآورد: داد و گفت "تازه از تدارکات گرفتم، نو هستش حیفه ،مال بیت الماله" بعد پابرهنه رفت 

و اتفاقا اونم دیگه برنگشت....!!!

۲۸ مهر ۹۶ ، ۰۹:۵۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه

عمو نفتی

یکی از بزرگان میگفت: ما یک گاریچی در محلمان بود، که نفت می برد و به او عمو نفتی می گفتند.

یک روز مرا دید و گفت: سلام. ببخشید خانه تان را گازکشی کرده اید!؟

گفتم: بله!

گفت: فهمیدم. چون سلام هایت تغییر کرده است!

من تعجب کردم، گفتم: یعنی چه!؟

گفت: قبل از اینکه خانه ات گازکشی شود، خوب مرا تحویل می گرفتی، حالم را می پرسیدی. همه اهل محل همینطور بودند. هرکس خانه اش گازکشی میشود، دیگر سلام علیک او تغییر میکند…

از اون لحظه، فهمیدم سی سال سلامم بوی نفت میداد. عوض اینکه بوی انسانیت و اخلاقیات بدهد.

سی سال او را با اخلاق خوب تحویل گرفتم. خیال میکردم اخلاقم خوب است. ولی حالا که خانه را گازکشی کردم ناخودآگاه فکر کردم نیازی نیست به او سلام کنم.

یادمان باشد، سلام مان بوی نیاز ندهد!

۱۵ مهر ۹۶ ، ۰۸:۴۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه

ثروت واقعی

پانزده نوع ثروت واقعی که داشتن آنها ما را ثروتمند میکند: 


1-ادب

2-یادگیری مادام العمر

3-نگرش مثبت

4-ارتباط موثر

5-انضباط شخصى

6-تندرستى واقعى

7-آرامش خاطر

8-خلاقیت

9-عشق ورزیدن به کار

10-داشتن برنامه و هدف

11-داشتن قلب و زبان شاکر

12-درک دیگران

13-استفاده موثر از زمان

14-بخشندگى

15-اعتماد به نفس


ثروتمند شدن سخت نیست

۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۴:۳۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۷ ب.ظ پوریا قلعه
درد

درد

اگر انسان درد را بفهمد پس او زنده است... 


ولی اگر درد دیگری را حس کند...


پس او انسان است...


ویلیام جیمز

۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۳:۳۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
يكشنبه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ب.ظ پوریا قلعه
سه باور بنیادی

سه باور بنیادی

سه باور بنیادی بیمار ساز از نظر آلبرت الیس؛


1 پذیرش مشروط خود


2 پذیرش مشروط دیگران


3 پذیرش مشروط زندگی


مثلا؛ من باید حتما...... باشم تا دوست داشتنی باشم و ارزشمند.

 دیگران باید حتما....... باشند تا دوست داشتنی و ارزشمند باشند.

زندگی باید حتما...... باشد تا دوست داشتنی و ارزشمند باشد.

۲۶ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۰ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۶:۳۲ ب.ظ پوریا قلعه
به دنبال چیزی

به دنبال چیزی

در شهر بودم دیدم هرکس به دنبال چیزی می دود :

یکی به دنبال پول

یکی به دنبال چهره دلکش

یکی به دنبال لحظه ای توجه چشمان هرزگرد

یکی به دنبال نان

یکی هم به به دنبال اتوبوسی !

اما دریغ ؛ هیچکس دنبال خدا نبود و خدا به دنبال همه …

۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۸:۳۲ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
يكشنبه, ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۰۶ ب.ظ پوریا قلعه
چهار همسر

چهار همسر

در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت. همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد.


همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد. نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد.


واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت. او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود. مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.


اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود. اما اصلاً مورد توجه مرد نبود. با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت.


روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد.


به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم ،اما اگر بمیرم دیگر کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد ! بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.


اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟


زن به سرعت گفت: "هرگز” ؛ همین یک کلمه و مرد را رها کرد.


مرد با قلبی که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟


زن گفت: البته که نه ! زندگی در این جا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم. قلب مرد از این حرف یخ کرد.


مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر، میتوانی در مرگ همراه من باشی؟

زن گفت : این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من نهایتاً می توانم تا گورستان همراه تو بیایم اما در مرگ … متأسفم !


گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد. در همین حین صدایی او را به خود آورد: من با تو می مانم ، هر جا که بروی تاجر نگاهی کرد ، همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود. غم سراسر وجودش را تیره و تار کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و به آرامی گفت: "باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت می بودم…


در حقیقت همه ما چهار همسر داریم!


همسر چهارم که بدن ماست. مهم نیست چه قدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ،اول از همه او، تو را ترک می کند.


همسر سوم که دارایی ماست. هر چقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.


همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.


همسر اول که روح ماست. غالباً به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست مےکنیم. او ضامن توانمندی های ماست، اما ما ضعیف و تنها رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است...

۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۶ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پوریا قلعه