.::نظر یادت نره::.

۲۴ مطلب با موضوع «طنز و سرگرمی» ثبت شده است

دروغ نشنیده

دو زن با هم حرف می‌زدند، ناگهان یکی از آن دو که بی‌وقفه حرف می‌زد و تقریباً اجازه حرف زدن به دیگری نمی‌داد، گفت: «و حالا باید برات بگم که دیروز چه چیزایی از دهان همسایه‌ات درباره تو شنیدم...»

دوستش گفت: «این دروغ است!»

زن پرحرف تعجب کرد و با ناراحتی گفت: «وا، من که هنوز چیزی نگفتم، چطور ادعا می‌کنی که من دروغ می‌گم؟!»

دوستش جواب داد: «من اصلاً نمی‌تونم فکر کنم تو چیزی شنیده باشی، برای اینکه به هیچ‌کس اجازه حرف زدن نمی‌دهی.

۲۱ تیر ۰۰ ، ۱۷:۵۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه

مواظب باش، مواظب باش!

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز
وای خدای من، خیلی زیاد درست کردی حالا برش گردون، زود باش
باید بیشتر کره بریزی…
وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟ دارن می‌سوزند مواظب باش، گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی هیچ وقت! برشون گردون  زود باش! دیوونه شدی؟ عقلتو از دست دادی؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی
نمک بزن … نمک …

زن به او زل زده و ناگهان گفت :
 خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! چرا خل بازی درمیاری فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری!

۱۹ تیر ۰۰ ، ۲۲:۴۳ ۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
پوریا قلعه

فقیر و توریست

فقیر ایرانی عادت داشت کنار در موزه ای در تهران گدایی می کرد.
روزی یک توریست خارجی از کنار او می گذشت.
فقیر ایرانی گفت : در راه خدا کمکم کن...
توریست گفت : what
فقیر تکرار کرد : در راه خدا کمکم کن
توریست گفت: what
فقیر حوصله اش سر رفت و بعد از اینکه توریست ازش عکسی به یادگار گرفت قدم زنان دور شد...

این توریست بسیار پولدار بود و وقتی به کشورش بازگشت با دوست ایرانی زبانی تماس
گرفت و ازش ترجمه در راه خدا کمکی کن را خواست.
دوستش گفت که این بیچاره ازت کمک خواسته تا بتونه چیزی بخوره.
دل توریست به درد اومد و برای مرد فقیر با کمک سازمان خیریه ایی 1 میلیون دلار به همراه عکس مرد فقیر و آدرسی که باهاش برخورد کرده بود فرستاد تا پول به دستش برسد.
خلاصه پول به دست سازمان در ایران رسید.
مسئول سازمان گفت:
یک میلیون برای یه گدا زیاده،
200 هزارتا براش کافیه و خوبه...
200 هزارتا را داد به دست استاندار که به دست گدا برسونه
الباقی رو برای خودش برداشت...
استاندار گفت 200 هزارتا برای گدا زیاده
2 هزار تا خوبه براش...
2 هزار تا برای شهردار فرستاد و الباقی رو برداشت...
شهردار گفت 2 هزار تا زیاده برای گدا، 200 دلار کافیشه
200 دلار فرستاد کلانتری که به دست گدا برسونن...
رئیس کلانتری هم گفت 200 دلار زیاده برای گدا
20 تا واسه گدا که یه غذایی بخوره بقیش هم برای من...
سرباز رو صدا کرد که برو به گدای موزه این 20 دلار رو بده...
سرباز به گدا که رسید گفت یادته اون توریست خارجی که ازش کمک می خواستی باهات عکس گرفت؟
مرد فقیر گفت که آره خیلی هم خوب یادمه

سرباز گفت: سلامت می رسونه و میگه خدا کریمه...

۱۳ خرداد ۰۰ ، ۰۹:۰۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه

کشیش و سیاستمدار

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود، مهمان سیاستمدار تأخیر داشت و بنابراین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.

پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود.

راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌ و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت: به یاد دارم زمانی که پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بودم که برای اعتراف مراجعه کردم. :/


پ.ن: درسته داستان طنزی بود ولی من کلا با اعتراف به کشیش و بخشیده شدن موافق نیستم چون به قول آقای قرائتی گناه رو باید فقط به خدا گفت و خدا میتونه ببخشه.

۱۲ خرداد ۰۰ ، ۰۹:۲۰ ۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
پوریا قلعه
شنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۲۹ ق.ظ پوریا قلعه
مجموعه عکس و کلیپ 1399/10/13

مجموعه عکس و کلیپ 1399/10/13

گرچه ریزد خون من آن دوست رو
پای کوبان جان بر افشانم بر او

 

رقص و جولان بر سر میدان کنند
رقص اندر خون خود مردان کنند

 

چون جهند از دست خود دستی زنند
چون رهند از نقص خود رقصی کنند

 

 

برای دیدن مجموعه عکس و کلیپ روی ایکون زیر کلیک کنید

 

۱۳ دی ۹۹ ، ۱۱:۲۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه

اعترافات مرد به کشیش

مردی برای اعتراف نزد کشیش رفت.
«پدر مقدس، مرا ببخش. در زمان جنگ جهانی دوم من به یک یهودی پناه دادم»

«مسلماً تو گناه نکرده ای پسرم»

«اما من ازش خواستم برای ماندن در انباری من هفته ای بیست شیلینگ بپردازد»

«خوب البته این یکی زیاد خوب نبوده. اما بالاخره تو جون اون آدم رو نجات دادی، بنابر این بخشیده می شوی»

«اوه پدر این خیلی عالیه. خیالم راحت شد. حالا میتونم یه سئوال دیگه هم بپرسم؟»

«چی می خوای بپرسی پسرم؟»

«به نظر شما باید بهش بگم که جنگ تموم شده؟»

 

 

 

 

پ.ن : دوستان خارج از شوخی این مورد که پیش کشیش اعتراف میکنن و حتی مورد بخشش قرار میگیرن کاملا از نظر عقلی و دینی اشتباه هست... چون اولا انسان باید فقط به خدای خودش اعتراف به گناه کنه و طلب بخشش کنه دوما این خدا هستش که گناهان رو باید ببخشه نه کشیش! laugh

۱۳ آذر ۹۹ ، ۰۷:۵۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۹، ۱۱:۲۸ ق.ظ پوریا قلعه
گلچین بهترین های عصر جدید

گلچین بهترین های عصر جدید

دوستان خوبم... این مجموعه از بهترین های پخش عصر جدید تا به امروز هستش. خودم بر طبق معیار های همه پسند گلچین کردم همچنین میتونید صحبت های خارج از برنامه و اتفاق های خاص رو که از دست دادید ببینید و لذت ببرید

خیلی وقت گذاشتم امیدوارم دوست داشته باشید

 

 

 

۱۹ آبان ۹۹ ، ۱۱:۲۸ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پوریا قلعه
شنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۱۸ ب.ظ پوریا قلعه
مجموعه عکس و کلیپ

مجموعه عکس و کلیپ

جدیدترین مجموعه گلچین شده عکس و کلیپ

حاصل ماه ها زحمت!

امیدوارم از خوندن و دیدنشون لذت ببرید

 

 

 

۲۲ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۱۸ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه
شنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۹، ۰۵:۱۳ ب.ظ پوریا قلعه
پدر ثرونتمند و پدر فقیر

پدر ثرونتمند و پدر فقیر

♦️ثروتمندزاده اى در کنار قبر پدرش نشسته 

بود و در کنار او فقیرزاده اى که او هم 

در کنار قبر پدرش بود.

 

 ثروتمندزاده با فقیرزاده مناظره مى کرد

 و مى گفت: صندوق گور پدرم سنگى

 است و نوشته روى سنگ رنگین است. 

 

مقبره اش از سنگ مرمر فرش شده و در

 میان قبر، خشت فیروزه به کار رفته است، 

ولى قبر پدر تو از مقدارى خشت خام و 

مشتى خاک، درست شده، این کجا و آن کجا؟

 

فقیرزاده در پاسخ گفت: 

تا پدرت از زیر آن سنگ هاى سنگین 

بجنبد، پدر من به بهشت رسیده 

 

👤سعدی

۰۹ فروردين ۹۹ ، ۱۷:۱۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه

ملانصرالدین (باران)

روزی باران شدیدی می بارید.
ملانصرالدین پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد.
در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می گذشت.
ملا داد زد: آهای فلانی!
کجا با این عجله؟

همسایه جواب داد: مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟
ملا گفت: مردک خجالت نمی کشی از رحمت الهی فرار می کنی؟

همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت.

🔹چند روزی گذشت و بر حسب اتفاق دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه ملا پنجره را باز کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد که یکدفعه چشمش به ملا افتاد که قبایش را روی سر کشیده است و دارد به سمت خانه می دود.

فریاد زد: آهای ملا!
مگر حرفت یادت رفته؟
تو چرا از رحمت خداوند فرار می کنی؟

ملانصرالدین گفت: مرد حسابی، من دارم می دوم که کمتر نعمت خدا را زیر پایم لگد کنم!!!

۰۶ اسفند ۹۸ ، ۱۰:۴۲ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه