.::التماس دعا::.

۴۶۹ مطلب با موضوع «سنگین» ثبت شده است

دوشنبه, ۲۳ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۵۴ ق.ظ پوریا قلعه
بازتاب باورها

بازتاب باورها

زندگی ما بازتاب باورهای ماست 


هنگامی که عمیق‌ترین باورهای خود را، دربارۂ زندگی تغییر می‌دهید، زندگی هم به همان اندازه تغییر می‌کند...

۲۳ فروردين ۰۰ ، ۱۰:۵۴ ۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۱۸ فروردين ۱۴۰۰، ۰۸:۵۰ ب.ظ پوریا قلعه
جُرعۂ جام اجل

جُرعۂ جام اجل

شاه باشی یا گدا ؛ از دست ساقی فلک
باید این ته جُرعۂ جام اجل نوشید و رفت

 

گر کنیز پادشاهی یا زن بقال کوی
در تغار صبر باید کشک خود سابید و رفت

 

سنگ باشی یا گهر ؛ از تختۂ تابوت‌ها
در سیه چال لَحِد خواهی بِسَر غلتید و رفت

 

حلقۂ طاعت بگوش آویز و در آتش نرو!
اهرمن بود آنکه فرمان خدا نشنید و رفت

 

زین جهان تا آن جهان ظلمات پُر پیچ و خمی‌ست
باید از اختر شناسان راه خود پرسید و رفت

 

شهریار از ذوق رفتن در وداع آخری
دوستان با وعده گاه بوستان بوسید و رفت

 

شهریار

۱۸ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۵۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
پنجشنبه, ۷ اسفند ۱۳۹۹، ۰۹:۳۳ ق.ظ پوریا قلعه
سنش را نپرسید

سنش را نپرسید

سنش را نپرسید،
او خودش را در اوج جوانی اش جا گذاشته،
جایی که دخترانگی هایش هنوز نفس می کشید...
جایی که هنوز به رسم ایثار و نجابت، "مادر" نشده بود...
آنجا که هنوز خودش را به خاطر داشت...
شما را جانِ تمامِ پاکی ها
از یک مادر، سنش را نپرسید...
او فداکارترین موجود این جهان خاکیست...

باورکنید.... از روزی که مادر شد
دیگر خودش را زندگی نکرد...
او نمی داند چند بهار از دخترانگی اش گذشته...
او را همان دخترکی بدانید
که دارد.. برای عروسکش؛
مادری می کند!

۰۷ اسفند ۹۹ ، ۰۹:۳۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۹، ۰۸:۴۲ ب.ظ پوریا قلعه
اعتماد

اعتماد

‏به کسی اعتماد کن که اندوه پنهان شده در لبخندت، عشق پنهان شده در خشمت و معنای حقیقیِ سکوتت را بفهمد...

۰۵ اسفند ۹۹ ، ۲۰:۴۲ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پوریا قلعه
پنجشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۴۳ ق.ظ پوریا قلعه
بازی انفرادی

بازی انفرادی

هیچ‌کس چیزی به آدمی نمی‌دهد مگر خود او. 

و هیچ‌کس چیزی از آدمی دریغ نمی‌دارد مگر خود او.

«بازی زندگی» یک بازی انفرادی است. 

اگر خودتان عوض شوید، همه اوضاع و شرایط عوض خواهدشد . 

۳۰ بهمن ۹۹ ، ۱۱:۴۳ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه
يكشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۹، ۰۹:۱۷ ب.ظ پوریا قلعه
آتش خشم

آتش خشم

فرق چوب و عود را آتش معلوم می‌کند!

هر دو دود می‌کنند؛
اما یکی راه نفس را می‌بندد...
 دیگری فضا را معطّر می‌کند...
خشم همان آتش است!
چوب یا عود بودن آدمی به وقت
خشم آشکار می شود

۲۶ بهمن ۹۹ ، ۲۱:۱۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۱۹ ب.ظ پوریا قلعه
جهان عاشقان

جهان عاشقان

جملگی در حکم سه پروانه ایم
در جهان عاشقان، افسانه ایم

اولی خود را به شمع نزدیک کرد
گفت: آری من یافتم معنای عشق 

دومی نزدیک شعله بال زد
گفت: حال، من سوختم در سوز عشق

سومی خود داخل آتش فکند
آری آری این بود معنای عشق 

 

 

عطار

۲۱ بهمن ۹۹ ، ۲۳:۱۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۳۲ ق.ظ پوریا قلعه
قدیما

قدیما

نمیدونم قد ما کوتاه بود یا
قدیما برف بیشتر میومد!

نمیدونم دل ما خوش بود یا
قدیما بیشتر خوش میگذشت!

نمیدونم سلامتی بیشتر بود یا
 ما مریض نبودیم!

نمیدونم ما بی نیاز بودیم یا
توقع ها پایین بود!!

نمیدونم همه چی داشتیم یا
چشم و هم چشمی نداشتیم !

نمیدونم اون موقع ها حوصله داشتیم
یا الان وقت نداریم !

نمیدونم چی داشتیم ؛
چی نداشتیم
ولی روزای خوبی داشتیم ...👌🏻

۱۵ بهمن ۹۹ ، ۱۱:۳۲ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۹، ۰۹:۲۷ ق.ظ پوریا قلعه
با من همانند سگ رفتار کنید

با من همانند سگ رفتار کنید

این یکی از تابلوهای ماندگار نقاشی جهان است، نقاش آن شخصی به نام فیودور روتشینکوف است.
که در آن پسر بچه ای از مدرسه برگشته و مردود شده است.
برادر کوچکتر که غرق جهل کودکی است ، به عنوان یک رقیب به او نگاهی مسخره آمیز دارد.
 خواهر بزرگتر ، گرفتار غرور زیبایی خویش است، به او  نگاهی تحقیر آمیز دارد.
مادر نیز که مملو از مهر مادری است به او نگاهی ملامت آمیز و گلایه مند دارد.  
سگ با حرکت خود به آنها می گوید که من او را همین گونه که هست دوست دارم، و من عاشق ذات وجودیش هستم، و نه عاشق اعتبارات مادی و دنیوی!  
نام تابلو " با من همانند سگ رفتار کنید"

۱۵ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۲۷ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۱۴ ق.ظ پوریا قلعه
ترس ها

ترس ها

در زندگی از چیزهای زیادی می‌ترسیدم و نگران بودم، تا اینکه آنها را تجربه کردم و حالا ترسی از آنها ندارم

 

 از "نفرت" می‌ترسیدم
 یاد گرفتم "به هر حال هر کسی نظری دارد"

 

 از "تنهایی" می‌ترسیدم
 یاد گرفتم "خود را دوست بدارم"

 

 از "شکست" می‌ترسیدم
 یاد گرفتم "تلاش نکردن یعنی شکست"

 

 از "درد" می‌ترسیدم
 یاد گرفتم "درد کشیدن برای رشد روح لازم است"

 

از "سرنوشت " می‌ترسیدم
یاد گرفتم "من توان تغییر آن را دارم"

 

و در آخر از "تغییر" می‌ترسیدم
تا اینکه یاد گرفتم حتی زیباترین پروانه ها هم قبل از پرواز کرم بودند و "تغییر آنها را زیبا کرد"

۱۳ بهمن ۹۹ ، ۱۱:۱۴ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه