.::التماس دعا::.

۲۹۸ مطلب با موضوع «دلنوشته و سخن بزرگان» ثبت شده است

سه شنبه, ۵ آذر ۱۳۹۸، ۰۴:۲۵ ب.ظ پوریا قلعه
حکایت عقاب و کلاغ اثر دکتر خانلری

حکایت عقاب و کلاغ اثر دکتر خانلری

متوسط عمر عقاب 30 سال است و متوسط عمر کلاغ 300 سال.

عقابی در بلندای قله ی رفیعی لانه داشت.
عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود، اما نمی خواست بمیرد.

به یاد آورد که پدرش از پدرش که او هم از پدرش شنیده بود که:
در پایین قله کلاغی لانه دارد.

چهار نسل از خانواده ی عقاب ها این کلاغ را دیده بودند اما کلاغ هنوز به نیمه ی عمر خود نیز نرسیده بود!

عقاب در دلش به کلاغ حسادت کرد؛ تصمیم گرفت به

ادامه مطلب...
۰۵ آذر ۹۸ ، ۱۶:۲۵ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۵ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۰۳ ق.ظ پوریا قلعه
دزد انسانیت

دزد انسانیت

دزدی فقط این نیست که ازدیوارمردم بالا بری
تواگه دروغ بگی،صداقتودزدیدی
اگه بدی کنی،خوبیو دزدیدی
اگه تهمت بزنی،آبرو رو دزدیدی
و اگه خیانت کنی،عشقو دزدیدی
ودرکل
انسـانیت رو دزدیدی

۰۵ آذر ۹۸ ، ۱۰:۰۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۴:۲۳ ب.ظ پوریا قلعه
پروانه

پروانه

شخصی تلاش پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا می کرد.

 ناگهان تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. 
آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. 
پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه اش ضعیف و بال هایش چروکیده بودند. 
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد. 

او انتظار داشت پر پروانه گسترده و مستحکم شود و از جثه او محافظت کند اما چنین نشد. 

در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد. 
و هرگز نتوانست با بال هایش پرواز کند. آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.


نتیجه ی اخلاقی : گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. 
اگر خداوند مقرر می کرد بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم. 
به اندازه کافی قوی نمی شدیم و هر گز نمی توانستیم پرواز کنیم.

۰۴ آذر ۹۸ ، ۱۶:۲۳ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۳:۴۶ ب.ظ پوریا قلعه
آینه

آینه

من شبیه کوهم  امّا از وسط تا خورده ام
تو تصوّر می کنی چوبِ خدا را خورده ام

 

 نه! خیال بد نکن، چوب خدا اینگونه نیست
من هرآنچه خورده ام از دست دنیا خورده ام

 

 ساده از من رد نشو ای سنگدل، قدری بایست
من همان « فرش ِ گران سنگم » ، فقط پا خورده ام

 

 قطره ام امّا هزاران رود ِ جاری در من است
غرق در دلشوره ام انگار دریا خورده ام

 

 دائما در حال تغییرم ، بپرس از آینه
بارها از دیدن تصویر خود جا خورده ام

۰۴ آذر ۹۸ ، ۱۵:۴۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۸، ۱۲:۱۱ ب.ظ پوریا قلعه
بازرگان

بازرگان

روزی روزگاری، بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالاهای گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است.

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟ خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟
و یا اشک ریخت؟
نه...
او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : خدایا می خواهی که اکنون چه کنم؟
مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود:
مغازه ام سوخت، اما ایمانم نسوخته است

فردا باز هم شروع به کار خواهم...

۰۴ آذر ۹۸ ، ۱۲:۱۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۲۳ ق.ظ پوریا قلعه
قافله ی عمر

قافله ی عمر

می رود قافله ی عمر،چه ها می ماند..؟
هر که غفلت کند از قافله جا می ماند

شیشه ی عمر چه زیباست ولی حساس است
که به رویش اثر ِلکه و "ها" می ماند

باید از شیشه ی خود لکه زدایی بکنی
خوب و بد در پس ِاین شیشه بجا می ماند

هر که نیکی کند و دست کسی را گیرد
دست ِاو یکسره در دست ِخدا می ماند

هر که یک ذره در این حادثه ظالم باشد
آخر ِقصــــه گرفتـــــــار ِبلا می مانـــد

 

===============================

 

ز شاهی تا گدایی یک وجب نیست
اگر شاھی گدا گردد عجب نیست
اگر مَردی بہ مَردی زندگی کن
سرافرازی از این فرخندگی کن
مشو ھرگز غلام و بندہ‌ی زر
بہ درگاہ خدایت بندگی کن

۰۴ آذر ۹۸ ، ۰۹:۲۳ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۸، ۰۴:۲۹ ب.ظ پوریا قلعه
دکتر علی شریعتی

دکتر علی شریعتی

نه مرگ آنقدر ترسناک است
و نه زندگی آنقدر شیرین که آدمی
پای بر شرافت خود بگذارد...

 

👤دکتر علی شریعتی

 

⬛️ 2 آذر زادروز دکتر علی شریعتی نویسنده، جامعه‌شناس، تاریخ‌‌شناس، فیلسوف و پژوهشگر دینی ایرانی، روحش شاد و یادش جاودان

۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۶:۲۹ ۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پوریا قلعه
شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۱۷ ق.ظ پوریا قلعه
شادی و غم

شادی و غم

وقتی شاد و خرم هستی به ژرفای قلبت نظر کن تا ببینی که این قلب همان است که تو را غمگین کرده بود. و هنگامی که غم بر تو چیره شده است باز در قلب خود نگاه کن تا ببینی که به راستی در فراق آنچه قلبت را از شادی پر کرده بود گریه می‌کنی. بعضی گویند شادی از غم عظیم‌تر است. بعضی گویند چنین نیست، بلکه غم بر شادی چیرگی دارد. اما من با تو می‌گویم که غم و شادی از هم جدایی‌ناپذیرند. آنها با هم نزد تو می‌آیند و هنگامی که یکی از آن دو در کنارت نشسته است، بیاد آر که آن دیگری نیز در بستر تو به خواب رفته است!

 

جبران خلیل جبران

۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۰:۱۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۸، ۰۳:۰۳ ب.ظ پوریا قلعه
زندگی

زندگی

زندگی تکرار فرداهای ماست
میرسد روزی که فردا نیستیم

 

آنچه میماند فقط نقش نکوست
نقش ها می ماند و ما نیستیم

 

۲۸ آبان ۹۸ ، ۱۵:۰۳ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۸، ۰۲:۴۶ ب.ظ پوریا قلعه
باورها

باورها

گفتم: ﻋﺒﺎﺱ ﺁﻗﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺁﻣﺪﺕ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﯿﭽﺮﺧﻪ؟
ﮔﻔﺖ : ﺧﺪﺍ ﺭﻭ ﺷﮑﺮ ، ﮐﻢ ﻭﺑﯿﺶ ﻣﯿﺴﺎﺯﯾﻢ . ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺩﺵ
ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ .
ﮔﻔﺘﻢ : ﺣﺎﻻ ﻣﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺷﺪﯾﻢ ﻟﻮ ﻧﻤﯿﺪﯼ !؟
ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ﯾﻪ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻗﻨﺎﻋﺖ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻭﻗﺎﺕ ﻫﻢ
ﮐﺎﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﺟﻮﺭ ﺑﺸﻪ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯿﺪﻡ ، ﺧﺪﺍ ﺑﺰﺭﮔﻪ
ﻧﻤﯿﺬﺍﺭﻩ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺑﻤﻮﻧﻢ .
ﮔﻔﺘﻢ : ﻧﻪ . ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ
ﮔﻔﺖ : ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ . ﺧﺪﺍ
ﺭﺯﺍﻗﻪ ، ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ...
ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﯼ ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎ ﻧﺎﻣﺤﺮﻡ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ . ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﺑﮕﻮ
ﺩﯾﮕﻪ !
ﮔﻔﺖ : ﺗﻮﻓﮑﺮﮐﻦ ﯾﻪ ﺗﺎﺟﺮ ﺗﻮﯼ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﺴﺖ
ﻫﺮ ﻣﺎﻩ ﯾﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﻡ ﻣﯿﺎﺭﻩ ﮐﻤﮏ ﺧﺮﺟﻢ ﺑﺎﺷﻪ .
ﮔﻔﺘﻢ : ﺁﻫﺎﻥ . ﻧﺎﻗﻼ ﺩﯾﺪﯼ ﮔﻔﺘﻢ . ﺣﺎﻻ ﺷﺪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ .
ﭼﺮﺍ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﺍﺳﺘﺸﻮ ﻧﻤﯿﮕﯽ؟
ﮔﻔﺖ : ﺑﯽ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭ
ﻧﮑﺮﺩﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﮔﻔﺘﻢ ﯾﻪ تاجر ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻪ ﺑﺎﻭﺭ
ﮐﺮﺩﯼ .
ﯾﻌﻨﯽ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﯾﻪ تاجر ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭ
ﻧﺪﺍﺭﻩ .. ! ؟
ﻫﯽ ﺳﺠﺪﻩ ﻣﯿﮑﻨﯿﻡ ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯﺧﻮﺏ ﺑﺎﻭﺭﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﮐﻪ
ﯾﮑﯽ ﺍﻭﻥ ﺑﺎﻻﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﺶ ﺑﻪ ﻣﺎﺳﺖ ..
ﺗﺎﺍﯾﻦ ﺷﮏ ﺑﻪ ﯾﻘﯿﻦ ﻧﺮﺳﻪ ﻫﻤﻪ ﺧﺪﺍﺕ ﻣﯿﺸﻦ ﺍﻻ
ﺧﺪﺍ ...

ﺣﺎﺝ ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺩﻭﻻﺑﯽ (ﺭﻩ)

۲۸ آبان ۹۸ ، ۱۴:۴۶ ۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پوریا قلعه