.::التماس دعا::.

۱۳۰ مطلب با موضوع «داستان و حکایت» ثبت شده است

دوشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۹، ۰۲:۰۱ ب.ظ پوریا قلعه
پادشاه و دو پسر

پادشاه و دو پسر

"پادشاهی" چند پسر داشت، یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود ولی دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند.

شاه به او با نظر نفرت و خواری می نگریست، و با آن نگاهش او را تحقیر می کرد. آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر "تحقیرآمیز" به او می نگرد، به پدر رو کرد و گفت:

ای پدر! "کوتاه خردمند" بهتر از "نادان قد بلند" است، چنان نیست که هرکس قامت بلندتر داشته باشد، ارزش او بیشتر است.

اتفاقا در آن ایام سپاهی از دشمن برای جنگ با سپاه شاه فرا رسید. نخستین کسی که

ادامه مطلب...
۰۳ آذر ۹۹ ، ۱۴:۰۱ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۹، ۱۰:۳۹ ب.ظ پوریا قلعه
نوشیدن آب

نوشیدن آب

 گویند در عصر سلیمان نبی پرنده اى براى نوشیدن آب به سمت برکه اى پرواز کرد،اما چند کودک را بر سر برکه دید، پس آنقدر انتظار کشید تا کودکان از آن برکه متفرق شدند

همین که قصد فرود بسوى برکه را کرد،اینبار مردى را با محاسن بلند و آراسته دید که براى نوشیدن آب به آن برکه مراجعه نمود .

پرنده با خود اندیشید که این مردى باوقار و نیکوست و از سوى او آزارى به من مُتصور نیست.

پس نزدیک شد، ولی آن مرد سنگى به سویش پرتاب کرد و چشم پرنده معیوب و نابینا شد.

شکایت نزد سلیمان برد.

پیامبر آن مرد را احضار کرد، محاکمه و به قصاص محکوم نمود و دستور به کور کردن چشم داد.

آن پرنده به حکم صادره اعتراض کرد و گفت:چشم این مرد هیچ آزارى به من نرساند،

بلکه ریش او بود که مرا فریب داد!

و گمان بردم که از سوى او ایمنم پس به عدالت نزدیکتر است اگر محاسنش را بتراشید تا دیگران مثل من فریب ریش او را نخورند!

 

👤 دهخدا،چرند و پرند

۲۷ آبان ۹۹ ، ۲۲:۳۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۴۲ ب.ظ پوریا قلعه
بیلش‌ را پارو کرده‌ است.

بیلش‌ را پارو کرده‌ است.

می گویند، اگر کسی‌ چهل‌روز پشت‌ سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو کند، 
حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌کند.

سی‌ و نه‌ روز بود که‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید و جارو می‌کرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌کشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود: 

اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ که‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم. 
مطمئن‌ هستم‌ که‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.

روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریک‌ و روشن‌ بود که‌ مشغول‌ جارو کردن‌ شد.
کمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاک‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت: 
با این‌که‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را

ادامه مطلب...
۲۶ آبان ۹۹ ، ۱۴:۴۲ ۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۹، ۰۲:۰۸ ب.ظ پوریا قلعه
تنبل ها | غیر تنبل ها

تنبل ها | غیر تنبل ها

شاه عباس‌کبیر یک روز گفت: 
خدا را شکر! 

همه "اصناف" در مملکت "ایران" به نوایی رسیده اند و هیچ کس نیست که "بدون درآمد" باشد.

سپس خطاب به مشاوران خود گفت: "همین طور است؟!"

همه سخن شاه را تایید کردند.

از نمایندگان اصناف پرسید، آن ها هم بر حرف شاه "صحه" گذاشتند و از "تلاش های شاه" در "آبادانی مملکت" تعریف کردند.

اما وزیر عرض کرد: قربانتان بشوم، فقط "تنبل ها" هستند که

ادامه مطلب...
۲۶ آبان ۹۹ ، ۱۴:۰۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۲۳ مهر ۱۳۹۹، ۰۸:۲۳ ق.ظ پوریا قلعه
فقیر و پادشاه

فقیر و پادشاه

ﻣﺮﺩ ﻋﯿﺎﻟﻮﺍﺭﯼ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﺳﻪ ﺷﺐ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﺳﺮ ﺑﺮ ﺑﺎﻟﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺖ . ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﻭ ﺭﺍ وادار کرد ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﻭﺩ. ﺷﺎﯾﺪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺼﯿﺒﺶ ﮔﺮﺩﺍﻧﺪ .

ﻣﺮﺩ ﺗﻮﺭ ﻣﺎﻫﯿﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩ ﺗﺎ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽ ﻏﺮﻭﺏ ﺗﻮﺭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺟﻤﻊ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭﻟﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﻪ ﺗﻮﺭﺵ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩ . ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺗﻮﺭﺵ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﮏ ﻣﺎﻫﯽ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻪ ﺗﻮﺭﺵ ﺍﻓﺘﺎﺩ . ﺍﻭ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺭﻧﺠﻬﺎﯼ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩ. ﺍﻭ ﺯﻥ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﺍ ﺗﺼﻮﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﻫﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ؟

ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ می رفت. ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﮔﺮﺩﺵ ﺑﻮﺩ . ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭﺷﺘﻪ ﯼ ﺧﯿﺎﻟﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﺭﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ

ادامه مطلب...
۲۳ مهر ۹۹ ، ۰۸:۲۳ ۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پوریا قلعه
شنبه, ۱۲ مهر ۱۳۹۹، ۱۰:۱۱ ق.ظ پوریا قلعه
از کدوم جمله خوشتون اومد؟

از کدوم جمله خوشتون اومد؟

1. اسارت همواره درون قفس نیست؛
گاهی «انجماد فـکـر» است،
درون قفس «مـغـز»!

 

 

 

 

2. دعا کن همیشه چشمانی داشته باشی که بهترین ها را ببیند
قلبی که بدترین ها را ببخشد
ذهنی که بدی ها را فراموش کند
و روحی که ایمانش را از دست ندهد.

 

 

 

 

3. تمام زندگی در لحظه ای خلاصه می شود که در عین خستگی،

 یگ گام بیشتر بر می داری.

اینجاست که

ادامه مطلب...
۱۲ مهر ۹۹ ، ۱۰:۱۱ ۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۷ مهر ۱۳۹۹، ۱۰:۵۲ ق.ظ پوریا قلعه
از کدوم جمله خوشتون اومد؟

از کدوم جمله خوشتون اومد؟

1. انسانیکه بشناخت خویش نرسیده باشد
بی سوادحقیقی ست
هرچند تمام کتابهای دنیارا خوانده باشد
اگر درونت پراز خشم، نفرت،غرور حسادت و زباله‌های دیگرست
بدان چیزی نیاموخته‌ای و رشدی نکرده ای!

 

 

 

 

2. گاهی اوقات ؛
سکوت کردن دقیقا مثل

ادامه مطلب...
۰۷ مهر ۹۹ ، ۱۰:۵۲ ۱۰ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پوریا قلعه
شنبه, ۵ مهر ۱۳۹۹، ۱۰:۳۲ ب.ظ پوریا قلعه
مرد و مروارید

مرد و مروارید

مردی بود که هر روز برای ماهی گیری به دریا میرفت یک روز کلاهش را باد برد و بر روی آبهای دریا انداخت مرد به آن سمت دریا رفت و کلاهش را برداشت همان جا مشغول ماهی گیری شد. یک ماهی صید کرد و به خانه برد ،زنش ماهی را پخت هنگامی که مشغول خوردن بودند مرواریدی در شکم ماهی دیدند.
روزها گذشت و مرد دوباره بر حسب اتفاق به آن قسمت دریا رفت آن روز هم یک ماهی صید دوباره هنگام شام یک مروارید در شکم ماهی پیدا کرد، از فردا آن روز همیشه به آن قسمت دریا میرفت و هر روز یک ماهی یک مروارید .

تا یک روز پیش خود اندیشید چرا در شکم ماهی های این قسمت از دریا مروارید هست به خود گفت احتمالا در این قسمت از دریا گنجی از مروارید هست ،تصمیم گرفت به زیر آب برود و ان گنج را از دریا خارج کند.
یک روز به همان قسمت دریا رفت خودش را به دریا انداخت به امید گنج مروارید، اما هنگامی که به زیر دریا رسید کوسه ای را دیدکه کنار صندوقی از مروارید بی حرکت است و به همه ماهی ها یک مروارید میدهد در این هنگام کوسه آرام به سمت مرد رفت و گفت شام امشب هم رسید، طمع مردم باعث شده تا من که سالهاست توان شنا کردن را ندارم زنده بمانم، مرد از ترس همان جا  خشکش زد کوسه به او گفت من یک فرصت دیگر به تو دادم و گفتم توان شنا کردن ندارم اما تو که توان شنا کردنو را داشتی میتوانستی فرار کنی و مرد را بلعید. 

در زندگی فرصتهای زیادی هست اما ما همیشه فکر میکنم دیگر فرصتی نداریم در همین جاست که زندگی خود را میبازیم.
گاه طمع زیاد داشتن است که فرصت زندگی را از ما میگرد.

۰۵ مهر ۹۹ ، ۲۲:۳۲ ۴ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
پوریا قلعه
شنبه, ۵ مهر ۱۳۹۹، ۰۴:۵۷ ب.ظ پوریا قلعه
ارباب و غلام

ارباب و غلام

اربابی یکی را کشت و زندانی شد و حکم بر مرگ و قصاص او قاضی صادر کرد.
شب قبل از اعدامش، غلامش از بیرون زندان، تونلی به داخل زندان زد و نیمه شب او 
را از زندان فراری داد.
اسبی برایش مهیا کرد و اسب خود سوار شد. اندکی از شهر دور شدند، غلام به ارباب 
گفت: ارباب تصور کن الان اگر من نبودم تو را برای نوشتن وصیتت در زندان آماده 
می‌کردند. ارباب گفت: سپاسگزارم بدان جبران می‌کنم. نزدیک طلوع شد، غلام گفت: 
ارباب تصور کن چه حالی داشتی الان من نبودم، داشتی با خانواده‌ات و فرزندانت وداع 
می‌کردی؟ ارباب گفت: سپاسگزارم، جبران می کنم.
اندکی رفتند تا غلام خواست بار دیگر دهان باز کند، ارباب گفت تو برو. من می‌روم 
خود را تسلیم کنم. من اگر اعدام شوم یک بار خواهم مرد ولی اگر زنده بمانم با منتی که 
تو خواهی کرد، هر روز پیش چشم تو هزاران بار مرده و زنده خواهم شد. ارباب 
برگشت و خود را یک بار تسلیم مرگ کرد .

 

قرآن کریم:
لاتبطلوا صدقاتکم بالمن و الذی
هرگز نیکی‌های خود را با منت باطل نکنید.

۰۵ مهر ۹۹ ، ۱۶:۵۷ ۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۰۴ ب.ظ پوریا قلعه
از کدوم جمله خوشتون اومد؟

از کدوم جمله خوشتون اومد؟

1. ‏احمقِ بی سواد شاید روزی بتواند
حقیقت را درک بکند،

ولی احمق با سواد هرگز نمی تواند
حقیقت را بفهمد!

 

 

 

 

 

 

2. برای خداوند فرقی ندارد که تو برایش نماز بخوانی یا نه 
برایش روزه بگیری یا نه 
فرقی ندارد چقدر برای عزیزانش ضجه زده باشی

اما اینها برای

ادامه مطلب...
۳۱ شهریور ۹۹ ، ۱۸:۰۴ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه