.::التماس دعا::.

۱۳۰ مطلب با موضوع «داستان و حکایت» ثبت شده است

پنجشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۴۲ ق.ظ پوریا قلعه
بقال و دختربچه

بقال و دختربچه

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: «مامانم گفته چیزایی که در این لیست نوشته بهم بدی، اینم پولش.»

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد. بعد

ادامه مطلب...
۱۳ آذر ۹۹ ، ۰۷:۴۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۱۲ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۵۲ ب.ظ پوریا قلعه
پیشگویی برای پادشاه

پیشگویی برای پادشاه

روزی پیش گوی "پادشاهی" به او گفت که در روز و ساعت مشخصی بلای عظیمی برای پادشاه اتفاق خواهد افتاد.

پادشاه از شنیدن این پیش گویی خوشحال شد، چرا که می توانست پیش از وقوع حادثه کاری بکند، پادشاه به سرعت به بهترین معماران کشورش دستور داد هر چه زودتر محکم ترین قلعه را برایش بسازند.

معماران بی درنگ بی آن که

ادامه مطلب...
۱۲ آذر ۹۹ ، ۱۳:۵۲ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
جمعه, ۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۹:۰۶ ب.ظ پوریا قلعه
مرد و ارباب

مرد و ارباب

ﻣﺮﺩﯼ ﺳﺮﭘﺮﺳﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ، ﻫﻤﺴﺮ ﻭ فرزندش ﺭﺍ ﺑﺮﻋﻬﺪﻩ ﺩﺍﺷﺖ،

ﻭ ﻧﺰﺩ اربابی ﮐﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ، وی ﺩﺭ ﮐﺎﺭﺵ ﺍﺧﻼﺹ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ کارها ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻣﯽﺩﺍﺩ،

یک ﺭﻭﺯﯼ ﺍﻭ ﺳﺮ ﮐﺎﺭ ﻧﺮﻓﺖ.

ﺑه همین ﻋﻠﺖ ﺍﺭﺑﺎﺑﺶ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺩﯾﻨﺎﺭ

ادامه مطلب...
۰۷ آذر ۹۹ ، ۲۱:۰۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
جمعه, ۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۸:۵۷ ب.ظ پوریا قلعه
پرنده خود را آزاد کنید! هر چند زیبا...!!!

پرنده خود را آزاد کنید! هر چند زیبا...!!!

پسربچه ای پرنده زیبایی داشت. او به آن پرنده بسیار دلبسته بود. 

حتی شبها هنگام خواب، قفس آن پرنده را کنار رختخوابش می گذاشت و می خوابید. 

اطرافیانش که از این همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند، از پسرک حسابی کار می کشیدند. 

 

هر وقت پسرک از کار خسته می شد و نمیخواست کاری را انجام دهد، او را

ادامه مطلب...
۰۷ آذر ۹۹ ، ۲۰:۵۷ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
جمعه, ۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۸:۵۱ ب.ظ پوریا قلعه
انسان بر قانون مقدم است

انسان بر قانون مقدم است

تصور کنید، مردی که "همسرش" به شدت "بیمار" است و چیزی به مرگش نمانده.

 

تنها راه نجات یک "داروی بسیار گران قیمت" است که در شهر فقط یک نفر هست که آن را می فروشد. 

مرد فقیر داستان ما، هیچ پولی ندارد، هیچ آشنایی هم  برای "قرض گرفتن" ندارد، به سراغ "دارو فروش" می رود و "التماس" می کند.

 

به دست و پایش می افتد و عاجزانه خواهش می کند آن دارو را برای همسر بیمارش به عنوان "وام یا قرض" به او بدهد. 

"دارو فروش

ادامه مطلب...
۰۷ آذر ۹۹ ، ۲۰:۵۱ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۵۶ ب.ظ پوریا قلعه
مردانگی

مردانگی

او "دزدى ماهر" بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. 

روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند. 
در حین صحبت‌هایشان گفتند: 
چرا ما همیشه با "فقرا و آدمهایى معمولى" سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به "خزانه سلطان" بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد. 
البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. 
آنها ...
تمامى "راهها و احتمالات" ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام "بهترین راه ممکن" را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند. 

خزانه "مملو از پول و جواهرات قیمتى" و ... بود. 
آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام "طلاجات و عتیقه جات" در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند.
در این هنگام چشم سر کرده باند به

ادامه مطلب...
۰۵ آذر ۹۹ ، ۱۹:۵۶ ۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۹، ۰۶:۳۲ ب.ظ پوریا قلعه
این داستان را بخوانید تا تاثیر رفتار با کودکان را درک کنید...

این داستان را بخوانید تا تاثیر رفتار با کودکان را درک کنید...

یک روز سرد صبح سرد در سرمای شدید مونیخ آلمان من کودکی هشت ساله بودم لباس هایم هم آنقدر گرم نبود که بتوانم تحمل کنم خانه مان هم که یک اتاق کوچک بود منو خواهر و برادر و مادرم زندگی می کردیم.

من برادر بزرگتر بودم مادرم از سرطان سینه رنج می برد تا اینکه آن روز صبح نفس کشیدنش کم شد اشک در چشمانش جمع شد نمی دانست با ما چه کند سه کودک زیر ۹ سال که نه پدر دارند نه فامیل و مادرشان هم اکنون رو به مرگ است.

دم گوشم به من چیزی گفت، او گفت که تو باید از برادر و خواهرت مراقبت کنی من که هشت سال بیشتر نداشتم قطره اشکم ریخت روی صورت مادرم سریع بلند شدم تا پزشکی بیاورم نزدیک ترین درمانگاه به خانه ما درمانگاهی بود که پزشکانش یهودی بودند رفتم التماسشان کردم.

میخندیدن و میگفتند به

ادامه مطلب...
۰۵ آذر ۹۹ ، ۱۸:۳۲ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۹، ۰۲:۳۱ ب.ظ پوریا قلعه
کلام های امید بخش

کلام های امید بخش

باب باتلر در سال ١٩۶۵ در "انفجار مین" زمینی در ویتنام "پاهایش" را از دست داد؛ "قهرمان جنگ" شد و با استقبال رسمی به وطن بازگشت. 

بیست سال بعد او ثابت کرد که قهرمانی از "قلب انسان" نشأت می‌گیرد.

یک روز گرم تابستانی، باتلر در تعمیرگاهش، در شهر کوچکی در "آریزونای آمریکا،" کار می‌کرد که ناگهان صدای فریادهای "ملتمسانۀ" زنی را از منزلی نزدیک کارگاهش شنید.

صندلی چرخ‌دارش را به آن سو هدایت کرد امّا بوته‌های درهم و انبوه "مانع" از حرکت صندلی چرخ‌دار و رسیدن او به منزل مزبور می شد.
از صندلی‌اش پایین آمد و "روی سینه" در میان خاک و خاشاک و بوته‌ها خزید؛ اگرچه سخت دردناک بود، امّا توانست راه خود را باز کرده پیش برود.

خودش تعریف می‌کند که؛
"باید به آنجا می‌رسیدم، هر قدر که

ادامه مطلب...
۰۵ آذر ۹۹ ، ۱۴:۳۱ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۵ آذر ۱۳۹۹، ۰۱:۲۴ ق.ظ پوریا قلعه
پند پدر به پسرش

پند پدر به پسرش

"صاحبدلی" روزی به "پسرش" گفت: 

برویم زیر "درخت صنوبری" بنشینیم.

 

پسر در کنار پدر "راهی" شد. 

پدر دست در "جیب" کرد و مقداری "سکه طلا" از جیب خود بیرون آورد و  بر زمین نهاد. 

 

 گفت: پسرم می خواهی "نصیحتی" به تو دهم که عمری تو را کار آید یا این سکه ها را بدهم که "رفع مشکلی اساسی" از زندگی خود بکنی؟

 

پسر فکری کرد و گفت:

پدرم بر من

ادامه مطلب...
۰۵ آذر ۹۹ ، ۰۱:۲۴ ۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۹، ۰۲:۵۴ ب.ظ پوریا قلعه
دعوای زرگری

دعوای زرگری

در "روزگاران قدیم" هر گاه مشتری به ظاهر پولداری وارد بعضی از "دکان‌های زرگری" می‌شد و از کم و کیف و عیار و "بهای جواهر" پرسشی می‌کرد، زرگر فوراً بهای جواهر مورد پرسش را چند برابر بهای واقعی آن اعلام می‌کرد و به شکلی (مانند علامت یا چشمک و فرستادن شاگردش)، زرگر مغازه همسایه را خبر می‌کرد تا وارد "معرکه" شود.
 
زرگر دوم که به "بهانه‌ای" خود را نزدیک می‌کرد به مشتری می‌گفت که همان جواهر را در

ادامه مطلب...
۰۳ آذر ۹۹ ، ۱۴:۵۴ ۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پوریا قلعه