.::التماس دعا::.

۱۳۰ مطلب با موضوع «داستان و حکایت» ثبت شده است

جمعه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۹، ۱۲:۲۸ ب.ظ پوریا قلعه
از کدوم جمله خوشتون اومد؟

از کدوم جمله خوشتون اومد؟

1. عشق یعنی تمام فکر و خیال یک مرد، در تسخیر قلب زن باشد و تمام قلب یک زن، در پر کردن همه‌ی فکر و خیال آن مرد 

 

 

heartheartheartsmileyheartheartheart

 

 

2. جهت حرکت
بسیار مهمتر از
سرعت حرکت است....
خیلی ها با سرعت زیاد 
به سمت هیچی حرکت می کنند..  

تلاش به تنهایی نویدبخش موفقیت نیست وقتی در

ادامه مطلب...
۲۱ شهریور ۹۹ ، ۱۲:۲۸ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
شنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۹، ۱۰:۵۱ ق.ظ پوریا قلعه
از کدوم جمله خوشتون اومد؟

از کدوم جمله خوشتون اومد؟

1. در کوچه‌ای چهار خیاط مغازه داشتند. همیشه با هم بحث می‌کردند. 

یک روز، اولین خیاط یک تابلو بالای مغازه‌اش نصب کرد. روی تابلو نوشته شده بود: «بهترین خیاط شهر»

دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازه‌اش نوشت: «بهترین خیاط کشور»

سومین خیاط نوشت: «بهترین خیاط دنیا»

چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد روی یک برگه کوچک با یک خط کوچک نوشت: «بهترین خیاط این کوچه»

 

 

 

 

 

‏2. درجه‌ای وحشتناک‌تر و هولناک تر از «نفهمی» هم وجود دارد؛
‏و آن

ادامه مطلب...
۱۵ شهریور ۹۹ ، ۱۰:۵۱ ۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۹، ۰۴:۵۰ ب.ظ پوریا قلعه
شاه عباس و سه دزد

شاه عباس و سه دزد

یک شب شاه عباس با لباس مبدل در کوچه های شهر میگشت که به سه دزد برخورد کردکه قصد دزدی داشتند
شاه عباس وانمود کرد که اوهم دزد است و از آنان خواست که او را وارد دارودسته خودکنند.
دزدان گفتند ما سه نفرهر یک خصلتی داریم که به وقت ضرورت به کارمی آید 
شاه عباس پرسیدچه خصلتی ؟
یکی گفت من از بوی دیوار خانه می فهمم که درآن خانه طلاو جواهر هست یا نه و به همین علت به کاهدان نمیزنیم . دیگری گفت من هم هر کس را یک بار ببینم بعداً در هر لباسی او را می شناسم
دیگری گفت من هم از هردیواری می توانم بالا بروم 
از شاه عباس پرسیدند تو چه خصوصیتی داری که بتواند به حال ما مفید باشد ؟
شاه فکری کرد و گفت من اگر ریشم را بجنبانم کسی که زندانی باشد آزاد میشود
دزدها او را به جمع خودپذیرفتندوپس از سرقت طلاها را در محلی مخفی کردند .
فردای آن شب شاه دستور داد که آن سه دزد را دستگیر کنند. وقتی دزدها را به دربار آوردند آن دزدی که با یک بار دیدن همه را باز میشناخت فهمید که پادشاه رفیق شب گذشته آن ها است پس 
این شعر را خطابه شاه خواند که :

ما همه کردیم کار خویش را 
ای بزرگ آخر بجنبان ریش را

۲۹ مرداد ۹۹ ، ۱۶:۵۰ ۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۲۰ مرداد ۱۳۹۹، ۰۳:۰۵ ب.ظ پوریا قلعه
گلچین مطالب آموزنده و خواندنی... (نظر یادتون نره)

گلچین مطالب آموزنده و خواندنی... (نظر یادتون نره)

یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات ما در ارتباطات‌ اینه که
گوش نمی‌دیم تا متوجه بشیم؛
بلکه گوش می‌دیم تا جواب بدیم!

 

 

 

 

 

مردی خسیس تمام دارایی‌اش را فروخت و طلا خرید. 
او طلاها را در گودالی در حیاط خانه‌اش پنهان کرد. 
مدت زیادی گذشت و او هر روز به طلاها سر می‌زد و آنها را زیر و رو می‌کرد.
تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد. 
همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت. 
روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت. 
او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش می‌زد. 
رهگذری او را دید و پرسید: 
«چه اتفاقی افتاده است؟»
مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. 
رهگذر گفت: «این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست. 
تو که از آن استفاده نمی‌کنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟»

ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست 
بلکه در استفاده از آن است. 
چه بسیار افرادی هستند که پولدارند 
اما ثروتمند نیستند 
و چه بسیار افرادی که

ادامه مطلب...
۲۰ مرداد ۹۹ ، ۱۵:۰۵ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۰۶ ق.ظ پوریا قلعه
جملات گلچین شده

جملات گلچین شده

دل که رنجید از کسی، خرسند کردن مشکل است
شیشه ی بشکسته را پیوند کردن مشکل است، 
کوه را با آن بزرگی می توان هموار کرد
حرف ناهموار را هموار کردن مشکل است

 #صائب_تبریزی

 

 

====================

 

 

💕کاش نصف اونقدری که نگران 
تناسب قد و وزنمون هستیم 
نگران

ادامه مطلب...
۰۶ مرداد ۹۹ ، ۰۹:۰۶ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه
شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۹، ۰۹:۲۶ ق.ظ پوریا قلعه
از کدوم جمله خوشتون اومد؟ نظر بدید ^_^

از کدوم جمله خوشتون اومد؟ نظر بدید ^_^

موفقیت چیزی نیست که در دنیای بیرون شما را با آن می شناسند 
موفقیت آرامش و دنیای زیباییست که در درونتان آفریده اید.

 

 

===============================

 

 

اگر به این می اندیشی که
دیگران چگونه به تو می اندیشند،
یا از دیگران می ترسی،
یا به خودت باور نداری...

 

 

===============================

 

 

وقتی چتر زندگی ات خدا باشد نگران

ادامه مطلب...
۰۴ مرداد ۹۹ ، ۰۹:۲۶ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۹، ۱۲:۵۶ ب.ظ پوریا قلعه
از کدوم جمله خوشتون اومد؟ نظر بدید ^_^

از کدوم جمله خوشتون اومد؟ نظر بدید ^_^

یک روز یک مرد جوان رفت پیش دکتر وینسنت پیل و بهش گفت:
-  آقای دکتر من خسته شدم. من نمی تونم از پس مشکلاتم بر بیام. لطفاً به من کمک کنید.

دکتر پیل جواب داد:
- باشه فقط یکم صبر کن من یک سخنرانی دارم بعد از سخنرانی به تو جایی رو نشون می دم که هیچ کس اونجا مشکلی نداره.
مرد جوان خوشحال می شه و می گه:
- باشه من منتظرم. هر طور شده به هر قیمتی من به اونجا میرم.
بعد از سخنرانی پیل اون مرد رو به اون مکان برد. می¬تونید حدس بزنید اونجا کجا بود؟


اونجا کجا بود؟
قبرستان
پیل یه نگاهی به مرد جوان انداخت و گفت:
- اینجا1500 نفر اقامت دارن بدون اینکه مشکلی داشته باشن. مطمئنی که میخوای به اینجا بیای؟

همه ما توی دنیایی زندگی می کنیم که پر از مشکلاته و تا پایان عمرمون با اونها دست و پنجه نرم می کنیم. 
فقط زمانی خلاص می شیم که عمرمون توی این دنیا به پایان برسه. 
پس بهتره برای پیروزی از مشکلاتمون از خدا کمک بخواهیم و زمانیکه با آنها روبرو می شیم اون رو یک چیز عادی بدونیم

 

 

 

==========================

 

 

همانطورکه آب شکل ظرفی را میگیرد که درآن جای دارد،

زندگی ما نیز
شکل

ادامه مطلب...
۳۰ تیر ۹۹ ، ۱۲:۵۶ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۱۴ خرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۳۴ ب.ظ پوریا قلعه
٢ مرد ماهیگیر

٢ مرد ماهیگیر

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند. یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست. هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آن را در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد...

 

ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود. پس از مدتی از او پرسید:

- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟

مرد جواب داد : آخه ظرف من کوچکه!!!!!!!

 

اگر فنجانی کوچک را زیر باران بگیرید،

 به اندازه‌ی همان فنجان به شما آب می‌رسد و برای کاسه‌ای بزرگ به اندازه‌ی همان کاسه. 

چه ظرفی زیر باران رحمت خداوند گرفته‌اید؟

۱۴ خرداد ۹۹ ، ۱۸:۳۴ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۰۷:۳۳ ب.ظ پوریا قلعه
زبان طمع کار

زبان طمع کار

ﺩﺭ ﻗﻄﺐ ﺷﻤﺎﻝ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ اینگونه ﺷﮑﺎﺭ می کنند: 
واقعا پر معنیه

ﺭﻭﯼ ﺗﯿﻐﻪ ﺍﯼ برنده مقداری ﺧﻮﻥ می ریزند ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ﯾﺨﯽ ﻗﺮﺍﺭ داده ﻭﺩﺭ ﻃﺒﯿﻌﺖ ﺭﻫﺎ می کنند. ﮔﺮﮒ ﺁﻥ ﺭﺍ می بیند، یخ را به طمع ﺧﻮﻥ ﻟﯿﺲ ﻣﯿﺰﻧﺪ.

 ﯾﺦ روی تیغه کم کم ﺁﺏ می شود ﻭ ﺗﯿﻐﻪ ی تیز، ﺯﺑﺎﻥ سرد و بی حس شده ی ﮔﺮﮒ ﺭﺍ می بُرد. ﮔﺮﮒ ﺧﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ می بیند ﻭ به ﺗﺼﻮﺭ و خیال این که ﺷﮑﺎﺭ و طعمه ﺧﻮﺑﯽ پیدا کرده ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻟﯿﺲ می زند؛

 اما نمی داند یا نمی خواهد بداند که با آن حرص وصف ناشدنی و شهوت سیری ناپذیر، دارد ﺧﻮﻥ ﺧﻮﺩش ﺭﺍ می خورد!
ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺍﺯ آن ﮔﺮﮒ زبان بسته ﺧﻮﻥ می رود تا به دست خودش کشته می شود
.. نه گلوله ای شلیک می شود، و نه حتی نیزه ای پرتاب! اما گرگ با همه غرورش سرنگون میشود'!

حال بد نیست بدانیم که

.  طمع، پول، قدرت ،تکبر ،فخرفروشی،حب جاه و مقام و احساس بى نیازى و بی مسئولیتی درقبال هم نوع  میتواند هر انسانى رو به سرنوشت این گرگ قطب گرفتار کند.
.
. ..هلاکت به دست خودمان ، نه گلوله ای ، نه نیزه ای . ..

۲۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۱۹:۳۳ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۹ ارديبهشت ۱۳۹۹، ۱۱:۲۶ ب.ظ پوریا قلعه
محمدجعفر خیاطی

محمدجعفر خیاطی

عجیب ترین معلم دنیا بود ، امتحاناتش عجیب تر...

امتحاناتی که هر هفته می‌گرفت و هر کسی باید برگه ی خودش را  تصحیح می‌کرد...

آن هم نه در کلاس،در خانه...

دور از چشم همه
اولین باری که برگه‌ی امتحان خودم را تصحیح کردم سه غلط داشتم...

نمی‌دانم ترس بود یا عذاب وجدان،  هر چه بود نگذاشت اشتباهاتم را نادیده بگیرم و به خودم بیست بدهم...

فردای آن روز در کلاس وقتی همه ی بچه‌ها برگه‌هایشان را تحویل دادند فهمیدم همه بیست شده‌اند به جز من...

به جز من که از خودم غلط گرفته بودم...

 من نمی خواستم اشتباهاتم را نادیده بگیرم و خودم را

ادامه مطلب...
۰۹ ارديبهشت ۹۹ ، ۲۳:۲۶ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه