.::التماس دعا::.

۱۳۰ مطلب با موضوع «داستان و حکایت» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۲ بهمن ۱۳۹۹، ۰۹:۵۷ ق.ظ پوریا قلعه
غذاخوری بین راهی

غذاخوری بین راهی

یک غذا خوری بین راهی بر سردر ورودی اش با خط درشت نوشته بود:

 «شما در این مکان غذا میل بفرمایید، ما پول آنرا از نوه ی شما دریافت ‌خواهیم کرد»

راننده ای با خواندن این تابلو، اتومبیلش را فورا " پارک کرد و وارد رستوران شد و ناهار مفصلی را سفارش داد و نوش جان کرد. بعد از خوردن غذا، سرش را پایین انداخت که بیرون برود. ولی دید پیش خدمت با صورت حسابی بلند و بالا جلویش سبز شده است ...
با تعجب پرسید: «مگر شما ننوشته اید پو ل غذا را از نوه ی من خواهید گرفت؟»
پیش خدمت با خنده جواب داد: « چرا قربان، ما پول غذای امروز شما را از نوه تان خواهیم گرفت ولی این صورت حساب مربوط به پدر بزرگ مرحوم شماست ...! »
 
نتیجه اخلاقی :
این داستان حقیقتی را در قالب طنز بیان میکند که کاملا مصداق دارد ...

ممکن است ما کارهایی را انجام دهیم که آیندگان مجبور به پرداخت بهای آن باشند ...

" انتخاب ها را جدی بگیریم ... در قبال آیندگان مسئولیم ...! "

۲۲ بهمن ۹۹ ، ۰۹:۵۷ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۹، ۰۱:۱۱ ب.ظ پوریا قلعه
هزارپا و لاکپشت

هزارپا و لاکپشت

هزارپایی بود وقتی می رقصید جانوران جنگل گرد او جمع می شدند تا او را تحسین کنند...

همه، به استثنای یکی که ابداً رقص هزارپا را دوست نداشت.

یک لاک پشت حسود...!

او یک روز نامه‌ای به هزارپا نوشت:
ای هزارپای بی نظیر!
من یکی از تحسین کنندگان بی قید و شرط رقص شماهستم و می خواهم بپرسم چگونه می‌رقصید؟!

آیا اول پای ۲۲۸ را بلند می کنید و بعد پای شماره ۵۹ را؟ یا رقص را ابتدا با بلند کردن پای شماره ۴۹۹ آغاز می کنید؟

در انتظار پاسخ هستم...

هزار پا پس از دریافت نامه در این اندیشه فرو رفت که بداند واقعا هنگام رقصیدن چه می کند و کدام یک از پاهای خود را قبل از همه بلند می کند؟

و بعد از آن کدام پا را؟!
متاسفانه هزار پا بعد از دریافت این نامه دیگر هرگز موفق به رقصیدن نشد.

سخنان بیهوده دیگران از روی بدخواهی و حسادت می تواند بر نیروی تخیل ما غلبه کرده و مانع پیشرفت و بلند پروازی ما شود.

۰۸ بهمن ۹۹ ، ۱۳:۱۱ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه
جمعه, ۳ بهمن ۱۳۹۹، ۱۰:۰۶ ق.ظ پوریا قلعه
یا غناعت یا خاک گور

یا غناعت یا خاک گور

سعدى مى گوید: در شیراز کسى ما را شام دعوت کرد، رفتیم دیدیم کمرش خمیده، یک موى سیاه در سر و صورت نیست، با عصا به زحمت راه مى‌رود.

 

صاحبخانه بود، نشست، احترامش کردیم، گفتم: حالت چطور است پیرمرد؟

گفت: خوبم، کارى را مى خواهم به خواست خدا انجام بدهم...

 

سعدى مى گوید: به او گفتم چه کارى؟ 

گفت: از شیراز مى خواهم جنس ببرم چین بفروشم، از بازار چین چینى بخرم بیایم شام، شنیده ام آنجا چینى خوب مى خرند، بیایم آنجا بفروشم، دیباى رومى بخرم و ببرم در حلب، شنیده ام دیباى رومى را حلب خیلى خوب مى خرند، گوگرد احمر را بخرم، ان شاء الله این کشورها که رفتم، جنس ها را که خریدم و فروختم بیایم شیراز، بقیه عمر را مى خواهم عبادت کنم.!

 

سعدى مى گوید: من به او نگاه مى کردم امکان داشت فردا به ختم او بروم، اما مى گفت: بروم و بیایم، بقیه عمر را مى خواهم مشغول عبادت شوم.

 

بعد سعدى در جواب تاجر گفت:

 

آن شنیدستم در اقصاى غور

بار سالارى بیفتاد از ستور

 

گفت چشم تنگ دنیا دار را

یا قناعت پر کند یا خاک گور

۰۳ بهمن ۹۹ ، ۱۰:۰۶ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۹، ۱۰:۴۶ ب.ظ پوریا قلعه
سنگریزه

سنگریزه

شخصی در یکی از مناطق کویری زندگی می‌کرد...

 

چاهی داشت پر از آب زلال زندگیش به راحتی می‌گذشت با وجود اینکه در همچین منطقه‌ای زندگی می‌کرد، بقیه‌ی اهالی صحرا به علت کمبود آب همیشه دچار مشکل بودند اما او خیالش راحت بود که یک چاه آب خشک نشدنی دارد...

 

یک روز به صورت اتفاقی سنگ کوچکی از دستش داخل آب افتاد صدای سقوط سنگ‌ریزه برایش دلنشین بود اما می‌ترسید که برای چاه آب مشکلی پیش بیاید.!

 

چند روزی گذشت و دلش برای آن صدا تنگ شد از روی کنجکاوی این‌بار خودش سنگ‌ریزه‌ای رو داخل چاه انداخت کم کم با صدای چاه انس گرفت و اطمینان داشت با این سنگ‌ریزه‌ها چاه به مشکلی بر نمی‌خورد.!

 

مدتی گذشت و کار هر روزه مرد بازی با چاه بود تا اینکه سنگ‌ریزه‌های کوچک روی هم تلمبار شدند و چاه بسته شد.!

 

"دیگر نه صدایی از چاه شنیده میشد و نه آبی در کار بود..."

 

* مطمئن باشید؛ تکرار اشتباهات کوچک و اصرار بر آنها به شکست بزرگی ختم خواهد شد...*

۱۶ دی ۹۹ ، ۲۲:۴۶ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۹، ۱۱:۲۴ ب.ظ پوریا قلعه
خدا کنه تا صبح نباشی

خدا کنه تا صبح نباشی

مردی میگفت: خانمم همیشه میگفت دوستت دارم. من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم... ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوند و قدرش رانمیدانند. همیشه شیطنت داشت. ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم: مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقمند است؟ یک شب کلافه بود، یا دلش میخواست حرف بزند.
میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمی‌شد مفصل صحبت کنم، من برای فرار از حرف گفتم میبینی که وقت ندارم، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانند کنه به من میچسبی... گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی ... این را که گفت از کوره در رفتم،
گفتم خدا کنه تا صبح نباشی... بی اختیار این حرف را زدم.. این را که

ادامه مطلب...
۱۵ دی ۹۹ ، ۲۳:۲۴ ۵ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۸ دی ۱۳۹۹، ۰۸:۱۱ ب.ظ پوریا قلعه
آغاز دروغ گویی

آغاز دروغ گویی

ریموند بیچ مى گوید:
دختر جوانى را مى شناسم که اکنون یک دروغگوى درمان ناپذیر است.

او هنگامى که هفت سال داشت هر روز به کلاس درس مى رفت...
پرستارى هر روز او را به مدرسه مى برد و در پایان درس نیز خودش عقب او مى رفت.

خلاصه این زن مسئول تربیت این کودک بود.

در آن زمان، شاگردان کلاس هر روز بر حسب نمره هاى امتحانات کتبى طبقه بندى مى شدند و شاگرد اول و دوم و... معین مى شد.

دخترک هر روز همین که کیف به دست از کلاس خارج مى شد، با پرسش یکنواخت و حریصانه پرستارش که مى گفت:
(چند شدى؟) رو به رو مى شد.

هرگاه او مى توانست بگوید؛ ( اول یا دوم ) کار درست بود.

اما یکبار اتفاق افتاد که سه نوبت پى در پى، این بچه، شاگرد سوم شد و باید گفت که رتبه سوم میان بیست و پنج نوآموز به راستى جاى تحسین دارد.
 
پرستارِ او، دو بار اول بردبارى کرد، اما بار سوم دیگر نتوانست خوددارى کند.
در حالیکه بچه از وحشت دچار بهت شده بود، فریاد زد:
(پس این شاگرد سومى تو پایان ندارد؟ فردا باید اول شوى! مى شنوى؟! اول! باید شاگرد اول بشوى!)

این امر سخت و جدى در تمام آن روز فکر دخترک را به خود مشغول کرد و فردا هم در مدرسه دچار همین غم و وحشت بود.

تمام دقت و توجهش را آن روز در انجام تکالیف و دروسش به کار برد.
اما او آن روز، بار دیگر شاگرد سوم شناخته شد و امروز دیگر این مصیبت و بلاى عظیمى بود!
 
هنگامى که زنگ آخر را زدند، پرستار دم در کلاس در کمین این طفلک ایستاده بود. همین که چشمش به او افتاد فریاد زد: (چه خبر؟) دخترک که دل گفتن حقیقت را در خودش ندید، پاسخ داد:
(اول شدم !)

و به این گونه "دروغگویى او" آغاز شد!

"" چقدر از پدرها و مادرها که به همین گونه رفتار مى کنند و به این ترتیب بار سنگین گناهکارى و مسئولیت دروغگویى فرزندان را به دوش مى گیرند!!!""

۰۸ دی ۹۹ ، ۲۰:۱۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
دوشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۳:۰۲ ب.ظ پوریا قلعه
بوقلمون ملانصرالدین

بوقلمون ملانصرالدین

روزی ملانصرالدین از بازار رد می‌شد که
دید عده ای برای خرید پرنده‌ی کوچکی
سر و دست می‌شکنند و روی آن ده
سکه‌ی طلا قیمت گذاشته‌اند.

ملا با خودش گفت مثل اینکه قیمت مرغ این روزها خیلی بالا رفته. سپس با عجله بوقلمون بزرگی گرفت و به بازار برد. دلالی بوقلمونِ ملا را خوب سبک سنگین کرد و روی آن ده سکه‌ی نقره قیمت گذاشت.

ملا خیلی ناراحت شد و گفت: مرغ به این خوش قد و قامتی ده سکه‌ی نقره و پرنده‌ای قد
کبوتر ده سکه ی طلا؟

دلال گفت: آن پرنده‌ی کوچک طوطی خوش زبانی است که مثل آدمیزاد می‌تواند یک ساعت پشت‌سر هم حرف بزند.

ملانصرالدین نگاهی انداخت به بوقلمون که داشت در بغلش چرت می‌زد و گفت: اگر طوطی شما یک ساعت حرف می‌زند در عوض بوقلمون من دو ساعت تمام فکر می‌کند.

۱۷ آذر ۹۹ ، ۱۵:۰۲ ۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
پوریا قلعه
يكشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۹، ۱۰:۵۹ ب.ظ پوریا قلعه
قصاب و سگ باهوش

قصاب و سگ باهوش

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین".۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه راگرفت و رفت .

 

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .

سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به

ادامه مطلب...
۱۶ آذر ۹۹ ، ۲۲:۵۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
جمعه, ۱۴ آذر ۱۳۹۹، ۱۲:۲۴ ق.ظ پوریا قلعه
مسافرت

مسافرت

از قدیم گفتن اگه کسی رو خواستی بشناسی باهاش همسفر شو

با یکی از دوستام  تازه آشنا شده بودم یه روز بهم گفت فردا میخوام برم شیراز. 

گفتم: منم کار دارم باهات میام.

1- سر وعده اومد در خونه مون سوئیچ ماشینشو دو دستی تعارف کرد گفت بفرما شما رانندگی کنید.

گفتم ممنون؛ حالا خسته شدی من میشینم. معرفت اول

2- رسیدیم سر فلکه خروجی شهر خواستیم از

ادامه مطلب...
۱۴ آذر ۹۹ ، ۰۰:۲۴ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه
پنجشنبه, ۱۳ آذر ۱۳۹۹، ۰۷:۵۸ ق.ظ پوریا قلعه
باز پادشاه و پیره زن

باز پادشاه و پیره زن

روزی باز پادشاهی از قصر شاهانه فرار کرد و به خانه پیرزن فرتوتی که مشغول پختن نان بود روی آورد.

پیرزن که آن باز زیبا را دید فورا پاهای حیوان را بست، بال هایش را کوتاه کرد، ناخن هایش را برید و کاه را به عنوان غذا جلوی او گذاشت.

سپس شروع کرد به دلسوزی برای حیوان و گفت: ای حیوان بیچاره!  

تو در دست مردم ناشایست گرفتار بودی که ناخن های تو را رها کردند که تا این اندازه دراز شده است؟

مهر جاهل را چنین دان ای رفیق
کژ رود جاهل همیشه در طریق

پادشاه تا آخر روز در جستجوی باز خویش می گشت...

تا گذارش به خانه محقر پیرزن افتاد و باز زیبا را در میان گرد و غبار و دود مشاهده کرد.

با دیدن این منظره شروع به ناله و گریستن کرد و گفت: این است سزای مثل تو حیوانی که از قصر پادشاهی به خانه محقر پیرزنی فرار کند.

هست دنیا جاهل و جاهل پرست
عاقل آن باشد که زین جاهل بِرَست

۱۳ آذر ۹۹ ، ۰۷:۵۸ ۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پوریا قلعه