.::التماس دعا::.

۲۴ مطلب با موضوع «طنز و سرگرمی» ثبت شده است

چهار دانشجو و استاد

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است.
بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

 آنها به استاد گفتند: « ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و
از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.».....

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد بیایند و امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند....

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند.....

سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتیازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سوال این بود:
 
کدام لاستیک پنچر شده بود ؟"

۰۵ اسفند ۹۸ ، ۱۳:۵۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه

داستان چهار برادر و مادر

چهار برادر خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و آدم های موفقی شدند. چند سال بعد، بعد از میهمانی شامی که با هم داشتند در مورد هدایایی برای مادر پیرشان که دور از آنها در شهر دیگری زندگی می کرد، صحبت میکردند.

 

اولی گفت : من خانه بزرگی برای مادرم ساختم.

 

دومی گفت : من یک سالن سینمای یکصد هزار دلاری در خانه ساختم.

 

سومی گفت : من ماشین مرسدس با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.

 

چهارمی گفت : همه تون میدونید که مادر چه قدر خواندن کتاب مقدس را دوست داشت و می دونین که دیگر هیچ وقت نمی تونه بخونه، چون چشمهاش خوب نمیبینه. من راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که می تونه تمام کتاب مقدس رو از حفظ بخونه. این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفته. من تعهد کردم برای این طوطی به مدت بیست سال، هر سال صدهزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه.

 

برادران دیگر تحت تاثیر سخنان برادر چهارم قرار گرفتند...

 

پس از تعطیلات، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت:

 

میلتون(اولی) عزیز، خانه ای که برایم ساختی خیلی بزرگه... من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خانه رو تمیز کنم. به هر حال ممنونم.

مایک (دومی) عزیز، تو برای من یک سینمای گرانقیمت با صدای دالبی ساختی که گنجایش 50 نفر رو دارد. ولی من همه دوستانمو از دست داده ام، همچنین شنواییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام. هیچ وقت از آن استفاده نمیکنم، ولی از این کارت ممنون هستم.

ماروین (سومی) عزیز، من خیلی پیرم که به سفر بروم. پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. خیلی تند میره اما فکرت خوب بود ممنون هستم.

 

ملوین (چهارمی) عزیزترینم، تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت و با هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ی خیلی خوشمزه ای بود! و من هیچ وقت مزه آن را فراموش نخواهم کرد.!

۰۳ اسفند ۹۸ ، ۱۹:۵۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
پنجشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۸، ۱۱:۴۴ ق.ظ پوریا قلعه
مجموعه عکس و کلیپ 1398/11/03

مجموعه عکس و کلیپ 1398/11/03

تعداد فایل ها: 138 عدد

حجم کل: 108.7MB

برای دیدن آنلاین و دانلود بصورت تک فایل یا کلی روی عکس زیر کلیک کنید

امیدوارم لحظات مفید و پر محتوایی سپری کنید

با تشکر از حمایتتون

 

۰۳ بهمن ۹۸ ، ۱۱:۴۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه

داستان تصویری شمردن گوسفند

ادامه مطلب...
۰۹ دی ۹۸ ، ۰۸:۳۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۸، ۰۴:۴۷ ب.ظ پوریا قلعه
گلچین عکس و کلیپ و تکست گرافی

گلچین عکس و کلیپ و تکست گرافی

برای دیدن و دانلود روی عکس زیر کلیک کنید

 

۲۶ آذر ۹۸ ، ۱۶:۴۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
چهارشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۸، ۱۰:۵۶ ق.ظ پوریا قلعه
زن و شوهر

زن و شوهر

مرد در خانه
همانند نمک است.
اگر رفت زندگی بی مزست
و اگر آمد فشارخون را بالا میبرد😄

زن در خانه
همانند شکر است.
اگر رفت زندگی تلخ میشود
و اگر آمد شیرینی زندگی را چند برابر میکند☺️

۰۶ آذر ۹۸ ، ۱۰:۵۶ ۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۵ آذر ۱۳۹۸، ۰۹:۳۲ ق.ظ پوریا قلعه
خزینه حمام

خزینه حمام

روزی ملا نصرالدین در خزینه حمام به خواندن پرداخت. آواز خود را بسیار نیکو و شیرین یافت. پس به نزد حاکم رفت و به او گفت هر آینه مهمان گرانقدری داشتی مرا خبر کن تا از آواز ملکوتی خود وی را مستفیض گردانم.
بعد از مدتی چند نفر مهمان حاکم شدند و حاکم خواست تا بساط سرور آنان را مهیا کند پس یاد ملا افتاد و به نوکرانش دستور داد تا وی را حاضر کنند.
ملا که آمد به وی گفت: بخوان.
ملا گفت: فرمان بده تا خزینه ای بیاورند.
حاکم گفت مردک چطور اینجا خزینه مهیا کنم؟ پس ملا به خمره ای بزرگ که تا نیمه پر از آب بود رضایت داد و وقتی خمره حاضر شد سر در خمره کرد و آوازی بس دلخراش سر داد.
حاکم گفت: مردک به خدا قسم تا بحال آوازی جگرخراش تر از اینی که تو خواندی نشنیده بودم.
پس دستور داد که ملا را به همراه خمره آب به سر چهارسوق بازار برند و عابران هنگام عبور دست خود را با آب خمره تر کرده و چکی در گوش ملا بزند تا آب خمره تمام شود.
ملا با هر چکی که میخورد شکر خدا میکرد که حاکم خزینه آماده نکرده بود که تا آب آن تمام میشد از او جز استخوانی باقی نمیماند....

۰۵ آذر ۹۸ ، ۰۹:۳۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه
يكشنبه, ۳ آذر ۱۳۹۸، ۱۱:۴۶ ق.ظ پوریا قلعه
جیک جوک

جیک جوک

زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یک روز تصمیم گرفت میزان علاقه ای که دامادهایش به او دارند را ارزیابی کند.یکی از دامادها را به خانه اش دعوت کرد و در حالی که در کنار استخر قدم می زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوی پارکینگ خانه داماد بود و روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت!».
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توی آب و جان زن را نجات داد.داماد دوم هم فردای آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»نوبت به داماد آخری رسید.زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت اما داماد از جایش تکان نخورد او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم؟همین طور ایستاد تا مادر زنش در آب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بی ام ‌و آخرین مدل جلوی پارکینگ خانه داماد سوم بود، که روی شیشه اش نوشته بود: «متشکرم! ازطرف پدر زنت!».
 

laughlaughlaughlaughlaughlaughlaugh

 

از یارو میپرسن: تو از زنت میترسی؟
میگه: چرا باید بترسم؟
لباسارو شستم
اتومو کردم
غذامو پختم
ظرفامو شستم
شیشه هارو تمیز کردم
زیر بچه رو هم عوض کردم
اونی که کاراش مونده باید بترسه!
 

 

laughlaughlaughlaughlaughlaughlaugh

 

پلیسه به یارو میگه : گواهینامه داری؟ میگه : بزار داشبورد رو ببینم

ادامه مطلب...
۰۳ آذر ۹۸ ، ۱۱:۴۶ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
شنبه, ۲ آذر ۱۳۹۸، ۰۲:۰۲ ب.ظ پوریا قلعه
😂😂😂

😂😂😂

‏ما رو به اینترنت ملی محدود می کنید؟
ما یه زمانی تله تکست می خوندیم و شاد می شدیم

 


لطیفه ها هم صفحه 720 بود

مارو از چی میترسونید آخه 😂😂

 

cheekycheekycheekycheekycheekycheekycheeky

 

داره میره امتحان...😂

 

coolcoolcoolcoolcoolcoolcool

 

قلی گربه شو میزاره تو گونی میبره بیابون ولش میکنه!.

 

 

عصر زنش زنگ میزنه میگه:

ادامه مطلب...
۰۲ آذر ۹۸ ، ۱۴:۰۲ ۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پوریا قلعه
سه شنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۸، ۰۴:۲۸ ب.ظ پوریا قلعه
داستان تصویری شماره یک

داستان تصویری شماره یک

برای مشاهده اینجا کلیک کنید

۱۴ آبان ۹۸ ، ۱۶:۲۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پوریا قلعه