کسی که در امور کماهمیت
بیوجدان است، در امور مهم
رذلی تمام عیار خواهد بود.
📕 در باب طبیعت انسان
✍🏻 آرتور شوپنهاور
کسی که در امور کماهمیت
بیوجدان است، در امور مهم
رذلی تمام عیار خواهد بود.
📕 در باب طبیعت انسان
✍🏻 آرتور شوپنهاور
شده حس کنین یه نفر رو از یه موقعیت خیلی بد نجات دادین و کمکش کردین ولی طرف به جای قدردانی کاری کرده که فکر کنین دستتون نمک نداره؟یه داستان جالبی شنیدم که شاید بد نباشه شما هم بخونین.
تو تایلند یه خانم توریستی داشته با ماشین میرفته که یه لاکپشتی رو میبینه که داره به زور و بدبختی سعی میکنه از لبه جاده بیاد بالا.
خانم توقف میکنه، میره لاکپشت رو برمیداره و میبردش یه رودخونهای که اون نزدیک بوده و ولش میکنه. یه مرد محلی ازش میپرسه چیکار میکنی؟ زنه میگه این لاکپشت از محل زندگیش دور افتاده بود من برش گردوندم. یارو میگه این لاکپشت بدبخت ۶ ماه طول کشیده بود که این راه رو بره و میخواست برسه یه جا و در خفا تخم بزاره که تو همه زحمتش رو به باد دادی، شاید بهتر بود اول از لاکپشته میپرسیدی!
و پیام داستان اینه، اگه کسی ازتون نخواسته نجاتش بدین نجاتش ندین و در مقابل ادمها احساس مسئولیت بیش از اندازه نداشته باشین.
یک داستان از مثنوی معنوی
مردی برای خود خانه ای ساخت واز خانه قول گرفت که تا وقتی زنده است به او وفادار باشد و بر سرش خراب نشود و قبل از هر اتفاقی وی را آگاه کند.
مدتی گذشت ترکی در دیوار ایجاد شد مرد فوراً با گچ ترک راپوشاند.
بعد ازمدتی در جایی دیگر از دیوار ترکی ایجاد شد وباز هم مرد با گچ ترک را پوشاند و این اتفاق چندین بار تکرارشد و روزی ناگهان خانه فرو ریخت.
مرد باسرزنش قولی که گرفته بود را یاد
آوری کرد و خانه پاسخ داد:
هر بار خواستم هشدار بدهم وتو را آگاه کنم دهانم را با گچ گرفتی و مرا ساکت کردی این هم عاقبت نشنیدن هشدارها
آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟
آهنگر، سر به زیر آورد و گفت:
وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده، اما کنار نگذار!
کره خری از مادرش پرسید: این کجای انصاف است که ما با کلی سختی و مشقت ، یونجه را از مزرعه به خانه حمل می کنیم، در حالی که گل های یونجه را گوسفند میخورد و ته مانده آن را به ما می دهند...؟!
گوسفند آنچنان به حرص و ولع گلهای یونجه را می خورد که صدای خرت خرت آن و حسرت یکبار خوردن گل یونجه، ما را می کشد
خر به فرزندش گفت: صبر داشته باش و عاقبت این کار را ببین. بعد از مدتی سر گوسفند را بریدند. گوسفند در حالیکه جان می داد، صدای غرغرش همه حا پیچیده بود.
خر به فرزندش گفت: کسی که یونجه های مفت را با صدای خرت خرت می خورد، عاقبت همینطور هم غر غر می کند!
گفت چرا چشمش را بستی؟
گفت: برای اینکه خیال کند در مسیر راست حرکت میکند.
چرا زنگوله بستی؟ گفت برای اینکه اگر ایستاد متوجه شوم.
گفت اگر ایستاد و سرش را تکان داد که صدای زنگوله بیاید چه؟ گفت بیا برو گمشو خر ما از این کلکها بلد نیست. یادش نده!
ملانصرالدین در مجلسی نشسته بود. از ملا پرسیدند: خورشید بهتر است یا ماه؟
ملانصرالدین قیافه متفکرانه ای به خود گرفت و گفت: این دیگر چه سوالی است که شما می پرسید؟
خوب معلوم است که ماه بهتر است چون خورشید در روز روشن در می آید به همین علت وجودش منفعتی ندارد اما ماه شب ها را روشن می کند!! پس ماه بهتر است!
و الحق که زندگی درست به همین احمقانگیست لطفِ بی اندازه دیده نخواهد شد کم که باشی ارج نهاده می شوی. الطاف ما تنها باید به اندازه ی شعور و وسعت دیدِ دیگران باشد
شاعری در ستایش خواجهای خسیس،
قصیدهای گفت و برایش خواند، اما هیچ پاداشی دریافت نکرد. یک هفته صبر کرد و باز هم خبری نشد. قطعهی دیگری سرود که در آن تقاضای خود را به صراحت گفته بود، اما خواجه توجهی نکرد.
پس از چند روز خواجه را در شعری دیگر نکوهش کرد؛ اما باز هم خواجه اعتنایی نکرد.شاعر رفت و بر در خانهی خواجه نشست. خواجه بیرون آمد و او را دید که با آرامش خاطر نشسته است.
گفت: «ای بی حیا! ستایش کردی، تقاضا کردی، سپس نکوهش کردی، هیچ فایدهای نداشت. دیگر به چه امیدی در اینجا نشستهای؟» شاعر گفت: «به امید اینکه بمیری و مرثیهای هم برایت بگویم!»
خواجه خندید و پاداشی نیکو به او بخشید.
📚 لطایف الطوایف
یک روز خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاکپشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تابرای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند.
در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیزکردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که
یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت. بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت. پرسش این بود:
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید. سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند. یک پیرزن که